بهبودی

هفته هشتم قدم2

ما به این باور رسیدیم که یک نیروی برتر از خود می‌تواند سلامت عقل را به ما بازگرداند.

ای دانای مطلق!

از نادانی‌ام در گذر و راه را بر اشتباهاتم ببند.

تشنه‌ي دانستنم کن تا به آگاهی منتهی شود. عقل محدودم را با نور خودت سیراب کن.

زيرا اظهارفضل، مرا بر مرکب غرور سوار نموده و از جایگاهی که تو برایم ترسیم کردی خارج می‌كند، افکار پوسیده و خودمحورانه‌اي را که بازتابی افراطی و تفریطی درونم ایجاد می‌نمايد و آرامشم را سلب می‌کند، بگیر و خدامحوری عطا فرما.


عریانی دانشم را با لباسی از تواضع و آگاهی بپوشان. باشد که در کنار تو هویت پیدا کنم و با آگاهی نجوایت کنم

روح قدم دوم در امیدواری خلاصه می‌شود، می‌توان امیدوار بود که با اصول و برنامه بهبودي، دیگر مواد مخدر و الکل مصرف نكرد. می‌توان امیدوار بود که از نقص‌ها و نقاط منفی‌ کمتر استفاده كرد، می‌توان امیدوار بود که خداوند سلامت عقل را بنا به تمایل خودتان به شما بازخواهد ‌گرداند، می‌توان امیدوار بود که با مصرف نکردن، درهای بهبودی به رویتان باز و اوضاع خراب و لاینحل گذشته به مرور اصلاح خواهد ‌شد. می‌توان امیدوار بود که با تمایل و تلاش  ما باورهای جدید جایگزین باورهای قدیمی خواهد شد و اثرات مثبتش را در زندگی شاهد خواهید بود، می‌توان امیدوار بود که در پس مصرف نکردن مواد مخدر ابزار مناسبی در دستان خداوند برای اجرای اراده‌اش و رساندن پیام رهایی برای دیگر همدردانتان خواهید بود.

با برداشتن دومین قدم بهبودی، ایمان، امید، باور، فروتنی، تواضع و تمایل درونتان موج می‌زند و راه‌گشای مسیر بهبودی‌تان خواهد بود.

درقدم دوم متوجه خواهید شد که فکرتان قدرتمند نیست و به تنهایی قادر به شناسایی و حل تمام مشکلات‌تان نیستید در قدم دوم با داشتن راهنما و طرف مشورت از توان فکری بیشتری برخوردار خواهيد شد. قدم دوم فرد را از بی‌اعتقادی برحذر می‌دارد زیرا اعتقادات است كه باورها و ارزش‌ها شکل می‌هد و در ذهن نهادینه می‌کند. قدم دوم سمت و سوی واقعی به اعتقاد‌تان می‌دهد و پیامش این است با داشتن اعتقادات سالم می‌توان به ایمان و در نهایت به نیروی برتر رسید و این چیزیست که لازمه‌ي تداوم بهبودی‌تان است.

با انجام این قدم  تغييراتي عظيم در زندگی‌تان به وقوع مي‌پيوند. باورها و دیدگاهای‌تان تغییر می‌کند و ارزش‌ها و الگوهای رفتاری‌تان به تبعیت از آن تغییر می‌کند و به آگاهی خواهید رسید و دست از دانش و افکار منفی و مخرب برمی‌دارید و با خدامحوری؛ افکار و منش‌تان  سالم و سازنده می‌شود.

1. امروز من به چه چیزهایی امید دارم؟

امید به برگشتن سلامت عقل با کمک خداوند، امید به پیدا کردن قدرت اراده‌ي پروردگار در زندگی و رسیدن به روحانیت، امید به رهایی از نقايص اخلاقی، امید به مرتفع کردن کمبودهای اخلاقی، امید به پاک ماندن و پاک زندگی کردن، امید به زندگی بدون ترس، امید به شناخت ابعاد بیشتری از بیماری.

زندگی سراسر امید و باور است، هر آنچه را که باور کنید و به آن امیدوار باشید آن را خلق خواهید کرد. سرچشمه‌‌‌ی امید انگیزه است، حتی خیلی کوچک و کوتاه.

انگیزه  باور امید

2. آیا اعتقاد داشتم که می‌توانم مصرفم را کنترل کنم؟ چند مثال در مورد تجربه خود با کنترل کردن و چگونگی ناموفق بودنتان بزنید؟

نداشتن سلامت عقل در این سوال  یعنی از دست دادن کنترل مصرف و تکرار همان اشتباه از طرف ما. مثلاً برای زمان‌های معین (عروسی، عزا و میهمانی‌ها) تصمیم به مصرف داشتم اما اجبار و لذت‌جویی، این معادلات را بر هم می‌زد.

3. چه کارهایی کرده‌ام که حالا وقتی به آنها نگاه مي‌كنم، باورم نمی‌شود که من واقعاً چنين کاری کرده باشم؟ آیا خود را در شرایط خطرناکی جهت تهیه مواد مخدر قرار داده‌ام؟ آیا رفتارهایی کرده‌ام که حالا از آن خجالت‌زده باشم؟ چگونگی آن شرایط را توضیح دهید؟

کارهایی که من در گذشته کرده‌ام و امروز به آنها نگاه می‌کنم و باورم نمی‌شود بسیار زیاد است. این حالت‌ها در درون من و از تفکرات من سرچشمه می‌گرفت و با اشاره و افکار معتادوارم به من حمله‌ور می‌شد، در هیچ یک از این کارها من هیچ‌گونه تعادلی نداشتم و این خود نشانه‌ي عدم سلامت عقل است که امروز برای جبران آنها نیاز است خود را وقف انجمن و اصول روحانی نهفته در آن كنم.

4. آیا به واسطه‌ي اعتیادم تصمیمات دیوانه‌وار گرفته‌ام؟ آیا به خاطر ادامه مصرف کاری را رها کرده‌ام؟ دوستی یا رابطه‌ای را به هم زده‌ام یا دست از هدفی برداشته‌ام؟

(شخصی) بله ـ تنها هدف ما مصرف بود که هیچ وقت آن را کنار نمی‌گذاشتیم.ما همیشه یک کار اشتباه را تکرار می‌کردیم و انتظار نتیجه‌اي متفاوت داشتیم. بارها اهداف‌مان نیمه‌کاره رها کرده و شغل‌های پست را به رشد و ترقی ترجیح داده‌ایم و معمولا چون از تعادل برخوردار نبودیم معمولا دوستان‌مان را با رنجش و آزردگی از خود دور می‌کردیم و تقریبا تمام رفتارمان از روی عدم صحت عقل نشأت می‌گرفت که در نوع خود دیوانگی بود.

5. آیا در زمان مصرف به خود و دیگران صدمه‌ي جسمی و فیزیکی رسانده‌ام؟

خسارت فیزیکی به خود این بود که با مصرف مواد جسم و کالبدم را به تدریج فرسوده کردم و انواع بیماری‌های عفونی را به خود منتقل کردم و در رسیدن به اهداف اعتیادی از آسیب زدن به دیگران و خانواده‌ام ابايي نداشتم و حتی در این مواقع به واسطه‌ي نیروی تخدیری مواد احساس عذاب وجدان نسبت به خسارت‌هاي عاطفی سراغم نمی‌آمد.

6. چگونه در برابر مسايل و چیزهای مختلف واكنش‌ افراطی یا تفریطی از خود بروز داده‌ام؟

در مقابل همه‌ي لذت‌جویی‌ها افراطی و در مقابل تمام کارهای تفکری و جسمی، تفریط کار هستم.

ذهن و اندیشه‌ای که در تعادل نباشد یا در افراط است یا تفریط.

بنابراین همیشه لازم است که به تعادل فکر کنم، فکر نکردن به تعادل نشانه‌ي عمیق بودن بیماری و عدم صحت عقل ماست.

 

افراط: مشکلات کوچک را بزرگ جلوه می‌دهیم.

تفریط: مشکلات بزرگ را کوچک جلوه می‌دهیم.

7. تعادل زندگی من چگونه برهم خورده است؟

به کسانی که قابل اعتماد بودند اعتماد نداشتم و بالعکس و هرگاه که فکر می‌کردم که فکر من بهترین است و احساس می‌کردم به مشورت نیاز ندارم، تعادل از زندگی‌ام خارج شد و همین نقطه‌ي خودمحوری من بود که اوج می‌گرفت. هرگاه برنامه‌ای برای زندگی شخصی و خدماتم نداشته باشم از تعادل خارج خواهم شد یا به صورت افراطی و تفریطی کارها را انجام می‌دهم. تعادل زمانی از زندگی من خارج خواهد شد که مانند یک کرم ابریشم به دور خود پیله‌ای تنيده باشم و دیگران برایم مفهومی نداشته باشند (فقط خودم را ببینم) و فكر كنم مشکلاتشان به من ربطی نخواهد داشت.

 8. از چه راههایی نداشتن سلامت عقل به من می‌گوید که چیزی خارج از خودم می‌تواند مرا کامل کند و مشکلاتم را حل نماید؟ مصرف مواد مخدر ـ قمار ـ غذا خوردن ـ روابط جنسي یا چیزهای دیگر؟

قسمت دیوانگی من چنین دستوری را به من می‌دهد.

1ـ هر گاه بخواهم با چیزی خارج از خودم به تعادل برسم لغزش خواهم کرد.

2ـ هرگاه به پوچی می‌رسم دنبال چیزی خارجی می‌گردم که مرا کامل کند و فکر می‌کنم که اگر نباشد به مشکل بر خواهم خورد.

3ـ هرگاه عصبانی می‌شوم به دنبال لذت‌جویی می‌روم و می‌خواهم خود را از طریق آن کامل کنم، مثل پرخوری، ...

4ـ هرگاه تاییدطلبی به سراغم می‌آید می‌خواهم با چیزی خارج از خود کامل شوم مثل خدمت زیاد و عشق و محبت زیاد به کسی و تمام مسایل فناپذیری که مرا به سمتی می‌برد که می‌خواهم بیرون از خودم کامل شوم.

5ـ خودمحوری، بستن دریچه‌ي افکار، ندیدن حقیقت.

9. آیا قسمتی از نداشتن سلامت عقل من بر این باور است که اعتیاد من (چه به صورت مواد مخدر ـ چه به هر شکلی )تنها مشکل من است؟

اعتیاد تنها یکی از مشکلات زندگی من است. زندگی ما از بدو تولد با ترس و وابستگی شروع مي‌شود. ترس‌هایی که گاهی خودمان و گاهی هم تربیت ناصحیح و یا اطرافیان به ما پیشکش کردند؛ ترس از محرومیت‌ها، و دست نیافتن به آرزوهای‌مان، ترس از معلم، پدر و مادر، ترس از بیماری تاریکی و گاهی هم به علت احساس ضعیف بودن و عدم اعتماد به نفس خود را محتاج و وابسته‌ي دیگران می‌دیدیم و قدرت تصمیم‌گیری برای خودمان را از دست داده بودیم که همیشه ترس و وابستگی همراه ما بود. بیماری من ماندگاری در عدم تعادل است ولی نباید منحصراً به یک شاخه مثل مصرف مواد نسبت بدهم. در اصل مشکل، مجموعه بیماری اعتیاد است. گاهی در مسیر بهبودی در حرکت هستم ولی مشکلی هست که ربطی به بیماری اعتیاد ندارد، مثلاً اینکه در حال گذر کردن از جایی هستم ولی ناگهان شخصی با سوءتفاهمات به من پرخاش می‌کند. طرز برخورد من در مسیر الگوهای بهبودی است و شخصی که به من پرخاش می‌کند یک چیز بیرونی است که ربطی به بیماری اعتیاد من نیز ندارد. مثل یاد گرفتن رانندگی، شنا و غیره ... همه‌ي این‌ها هنگامی که من نتوانم بیاموزم مشکل من است که ربطی هم به بیماری اعتیادم ندارد.

10. احساسات و افکار من قبل از اینکه علی‌رغم آگاهی از نتیجه به کاری از روی وسوسه دست بزنم چه بوده‌اند؟چه چيز باعث مي شد تا به هر حال آن كار را انجام دهم؟

زمانی که وسوسه‌ي قوی ظاهر می‌شود از روی خودمحوری، ترس، لذت‌جویی، انکار، بی‌ملاحظه‌گی و گاهی هم خشم موجب می‌شود دلایل مثبت را کنار زده و افکار و احساسات ما که تابع بیماری است ما را مجاب به انجام هر کاری کند و این ضعف‌ها موجب می‌شود افکار و احساسات حقیقی و مثبت، خود را نشان ندهند. زیرا وسوسه یک حالت توهم است که همه‌ي مثبت‌ها را منفی جلوه می‌دهد و برعکس.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت 13:57 توسط M.Dashti|

قسمت شانزدهم( برگرفته از کتاب سرگذشت افراد نوشته مجتبی دشتی موسسه حامی ۸۸۳۴۰۵۱۶و۸۸۳۴۰۵۱۷)

«آن‌قدر دروغ گفته بودم که خودم هم باورم شده بود.»

نام: شاپور.الف

سن: متولد 1333

سن پاکی: آذر 77

سال 1333 بیست و هفتم اسفندماه شب چهارشنبه‌سوری در یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های حشمتیه تهران، پسری دیده به جهان باز کرد که اگر می‌دانست چهل‌وپنج سال دربه‌دری و تنهایی و درد بیماری اعتیاد را یدک خواهد کشید همان شب با دستان ناتوانش رشته زندگی‌اش را می‌برید. از همان بدو تولد و در دوران کودکی، با وضع بد اقتصادی و ناامنی عاطفی، کتک، گرسنگی، تنهایی، دل‌شوره و احساس بی‌ارزشی بزرگ شدم. خانواده‌ام در این بحران بد زندگی دست و پا می‌زدند و این باعث شد که من آدمی ترسو و نگران در این جامعه رشد کنم. در سن چهار سالگی پدرم به الکل اعتیاد پیدا کرد و دائم‌الخمر بود. هر روز عصبی‌تر و بدزبان‌تر می‌شد.

مربیان اولیه من رفتارهای ناسالمی داشتند و محیط خانه را ناامن و بی‌عاطفه کرده بودند و ما را در حسرت و عذاب قرار داده بودند و من هم چیزی جز تکرار رفتار آنها را در ذهن نداشتم. زندگی برای من جنگیدن و سعی‌ام بر برنده شدن بود. این درگیری و دعواها هم‌چنان بود تا این‌که وارد دبستان شدم و همان روال و شیوه را با خودم به دبستان بردم. من اولین تنبیه و فلک شدن را هنگامی که تازه‌ وارد کلاس اول شدم تجربه کردم و آن به دلیل این‌که در توالت مدرسه سیگار کشیدم توسط ناظم مورد مؤاخذه قرار گرفتم. شاید این تنبیه باعث شد که من دیگر نتوانستم کودکی آرام باشم و روزبه‌روز لجبازی و عناد با دیگران در من قوت گرفت و با من بزرگ می‌شد. تنها خاطره‌ای هست که در دوران دبستان مرا آرام می‌کند، خانم معلم جوانی بود او اولین کسی بود که دست نوازش بر سرم کشید. هنوز هم نوازش دستان مهربانش را روی سرم احساس می‌کنم. تا آن موقع و حتی سال‌ها بعد از آن اتفاق عاطفی، هر دستی بالای سرم رفت، به شدت به سرم ضربه زد نمی‌دانم این خانم چرا در بین این همه بچه به من محبت کرد. به هر حال یادش گرامی باد. او با این کار به من یادآوری کرد که تو هم دوست‌داشتنی و قابل احترام هستی. من سال‌ها تحقیر شده و کتک‌خورده بودم. محبتی که از او دیدم، هرگز از پدر و مادر و نزدیکانم ندیده بودم. من با این احساس بیگانه بودم و گویی اصلاً نمی‌شناختمش، ولی برای من تجربه‌ی بسیار شیرینی بود و انگیزه‌ای شد که تکالیفم را در کلاس این خانم معلم، با میل و رغبت انجام بدهم.

من با سلیقه خودم با همه ارتباط برقرار می‌کردم. اما معلمانی که برایم خوشایند نبودند. تکالیف‌شان برایم اهمیتی نداشت و انجام نمی‌دادم. در آن دوران سخت فقر، تنهایی، گرسنگی، ترس، عدم‌امنیت اجتماعی، احساسی، عاطفی، مادی، تنها دستی بود که مرا نوازش کرد دستان مهربان خانم معلم بود اما لذت این دوران چندان دوام نیاورد. بالاخره دومین سال تحصیلی هم به اتمام رسید و معلم ما نیز عوض شد. جدایی از او برایم سخت بود و باعث شد بیش از پیش گوشه‌گیر و منزوی‌تر شوم. همیشه دوست داشتم یک نفر بزرگ‌تر، مرا حمایت کند. کسی که روح سرکشم را رام کند، نوازش و حرف‌های محبت‌آمیز خانم معلم، روی زخم‌های کهنه، تنهایی و کمبودها و بی‌ارزشیم مرهمی بود.

با رفتار و حرف‌های مهربان او تازه متوجه شدم که می‌توانم مثل بچه‌های دیگر، احساس باارزش بودن و اهمیت داشتن کنم و پشت و پناهی داشته باشم. او تنها کسی بود که احساس زنده بودن، مطرح بودن، انسان بودن را در من زنده کرد. ای کاش او هم مثل دیگران به سرم می‌زد!


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 9:8 توسط M.Dashti|

هفته هفتم قدم اول

سئوالات ۶۱ الی ۶۸

۶۱. آیا قبول دارم که من هیولایی هستم که تمام دنیا را توسط اعتیادم مسموم کرده‌ام؟ یا فکر می‌کنم که اعتیادم هیچ پیامد و تاثیری در جامعه‌ي اطراف من نداشته است؟ یا چیزی بین این دو؟

بله ـ بیماری اعتیاد خود یک هیولاست، تاثیرات اعتیاد نه تنها خود، بلكه دیگران و اطرافیانم را هم به ورطه نیستی کشانده و در طول دوران مصرف همواره این هیولای درونی را انکار می‌کردم و هیچ اصول انسانی را رعایت نمی‌کردم. من تبدیل به هیولایی شده بودم که هر روز با وسعت بیماری اعتیادم در حال رشد بود و هر چه او در من رشد می‌کرد، رفتار من مخرب‌تر و زیان‌بارتر می‌شد که اول خودم و خانواده‌ام و در مرحله‌ي بعد جامعه‌ای را که در آن ساکن بودم را مسموم و آلوده کرده بود. نشانه‌های بارز این نکته (فروش مواد مخدر، سرقت، خیانت، عدم صداقت، در نظر نگرفتن عواطف خانواده و انسان‌ها و ...) می‌باشد که به واسطه‌ي این ضعف‌ها و پیامدها تبدیل به هیولایی شده بودم که هیچ تاثیر مثبتی در جامعه نداشتم ولي امروز با پذیرش خود به اصل فروتنی دست يافتم و توانستم این هیولا را از فعالیت بازدارم.

62. آیا احساس اهمیت نسبی در حلقه‌ي دوستان و خانواده می‌کنم؟ در کل جامعه چطور؟ آن احساس چیست؟

بله ـ امروز پس از گذشت سال‌ها دافعه بین انسان‌ها، به کمک خداوند و اصولي فراگرفته‌ام تبدیل به انسانی شده‌ام دارای جاذبه و اهمیت نسبی و همگی نتيجه‌ي پیروی از اصولی است که آموخته‌ام. امروز احساسات خوبی در من بوجود آمده، مانند: از خودم فرار نمي‌كنم احساس می‌کنم که جزيی از کل هستم، احساس مسوولیت‌پذیری می‌کنم و در خانواده پذیرفته شده‌ام.

امروز از یک سری اصول انسانی پیروی می‌کنم که اگر به آنها خوب عمل کنم مانند نگینی خواهم درخشیده و از احساس انزوا و تاریکی و بی‌ارزشی رها خواهم شد. امروز برای دفع غرور و تاییدطلبی از خداوند تشکر کرده و اگر رفتار امروزم باعث شده تا مورد تقدیر و تشکر واقع شوم به خود غرّه نمی‌شوم و همه‌ي این تعاریف را از خالق خود می‌دانم و در پس این همه دیدگاه احساس نوعی تواضع، فروتنی و غرور موجه روحانی مي‌كنم.

63. در رابطه با کارکرد قدم یک چگونه اصل فروتنی را تمرین می‌کنم؟

بپذیرم و به این نکته رسیده باشم من مثل تمام انسانها هستم، نه بالاتر نه پایین‌تر بايد از مثبت‌ها استفاده کنم و از منفی‌ها بپرهیزم. اصول را در تمام مراحل زندگی رعایت کنم، دعا کنم، خدمت صادقانه نمایم، ظاهرسازی نکنم، ماسک نزنم، تسلیم اصول برنامه باشم و سعی در انجام آن نمایم و همیشه به‌دنبال سرچشمه‌ي عشق الهی باشم.

64. آیا با این واقعیت که من یک معتاد هستم آشتی نموده‌ام؟

این برای من از لحظه‌ای که وارد انجمن شدم اتفاق افتاد. امروز واقعیت بیماری‌ام را پذیرفته‌ام و اقرار می‌کنم که یک معتادم و چون و چرا هم ندارد و این پذیرش درونی در بسیاری از مواقع مرا از جنگ و کشمکش دور می‌نماید. امروز برای بقای بهبودی خود، به این اصول احترام می‌گذارم چون افکارم در بسیاری از مواقع تحت تاثیر بیماری اعتیادم می‌باشد.

چون نتوانستم بیماری‌ام را تغییر دهم آن را پذیرفتم و از طریق اصول روحانی این قدم‌ها می‌توانم با واقعیت خود آشتی نمایم.

65. آیا با کارهایی که باید انجام دهم تا پاک بمانم آشتی نموده‌ام؟

لازمه‌ي پاکی، پذیرش بیماری و رهایی از نقايص و دوری از اعمال و رفتار گذشته است. از ابتدا تا امروز کارهایی را انجام داده‌ام که گاهی اوقات برخلاف میل باطنی‌ام بوده ولی چون به اصول برنامه و رهنمودهای راهنمایم اعتماد کامل داشتم هر کاری را که برای تداوم پاکی و بهبودی‌ام پیشنهاد شد پذیرفتم و در زندگی اجرا نمودم، چند مورد بیشتر با این اصول قهر نکرده‌ام و آن لحظاتی بود که ضعف‌های اخلاقی روی دوش من سوار بود و بیماری مرا احاطه کرده بود، امروز سعی‌ام براین است که همواره رهجو باشم تا آموزش‌پذیر باشم، باید درک کنم که قدم‌ها جزيی از زندگی من است و برای تمرین آنها نیاز به تلاش دارم.

66. چرا برای بهبودی لازم است تا بیماری‌ام را بپذیرم؟

بیماری یک مساله است و بهبودی راه‌حل آن. برای پاسخ بهتر باید زوایای بهتر بیماری را شناخت. برای بهبودی، پذیرش لازم است. اگر نپذیریم آن را انکار خواهیم کرد، انکار موجب می‌شود که به بیماری اشراف نداشته باشم و چیزی از بهبودی متوجه نشوم، با پذیرش بیماری قدرت بهبودی بیشتر خواهد شد، بدون رعایت اصول بهبودی حاصل نمی‌گردد. پذیرفتن بیماری موجب می‌شود درهای بهبودی به رویم باز شود تا بهبودی مانند جاده‌ای سرسبز جلوه کند تا از برهوت درون خارج گردم.

 

 

67. چگونه می‌دانم که حالا وقت آن است که به پیش روم؟

بعد از آشنایی با اصول قدم یک و بعد از اینکه فهمیدم عاجز و ناتوانم این حس درونم شعله‌ور می‌شود که من به واسطه‌ي مصرف مواد تمام نیروهای محرک و مثبت درونم را خنثی کرده بودم و نیاز است برای سامان بخشیدن و آبادانی این شهر خراب، حرکتی از خود نشان دهم.

برای درک و فهم قدم اول وقت لازم را بگذارم، بدانم که این اصول دوازده قدمی است و برای پیشبرد آن لازم است قدم‌های بعدی را در زندگی به اجرا گذارم، و به این درک برسم که چون بیماری مرموز و لاعلاجی دارم حتماً باید این اصول را در زندگی به کار بندم، دست از انکار بردارم، با صداقت از خود بپرسم آیا من از دستاویزهایم دست برداشته‌ام، آیا آنها را لغو کرده‌ام، آیا در پی رعایت اصول روحانی قدم یک هستم و آیا روش جدید برای زندگی پیدا کرده‌ام و باید توسط درخواست کمک از خداوند بیماری‌ام را متوقف کنم و برای شناخت او وارد قدم دوم ‌شوم.

68. درک من از قدم یک چیست؟

امروز با کارکرد قدم یک و به عمل گذاردن آن در زندگی، می‌توانم از بیماری‌ام فاصله بگیرم و به سمت جلو حرکت کنم. امروز با درک قدم یک، پرحرفي نمی‌کنم بلكه عملکرد نشان خواهم داد. با انجام قدم یک به این باور می‌رسم که من یک بیماری دارم به نام اعتیاد که کنترل زندگی مرا به دست خود می‌گیرد. همواره ابعاد مختلفی دارد و از راه‌های مختلف وارد می‌شود (جسم، روح و روان، احساس) و همیشه در پی فرصتی می‌گردد که بر من غالب شود. با تمرین اصول روحانی قدم یک، برروی خود کار خواهم کرد. باید تسلیم باشم و در پی مرتفع کردن کمبودهایم مثل (باور، ایمان، امید) باشم. با قدم دوم پیش بروم و باورهای سالم پیدا کنم. من به تنهایی در مقابل خیلی چیزها ناتوانم.

آن قدر به ستوه آمده بودم که جایی برای انکار بیماری خود باقی نگذاشته بودم، آیا توانستم درک خوبی از این قدم و بیماری‌ام داشته باشم، آیا فهمیدم که بیماری مرموز، درمان‌ناپذير و پیش‌رونده داشته‌ام، امروز بهترین نوع سرمایه یعنی کارکرد قدم‌ها در اختیار ماست. از تجربه‌ي گذشته برای پاسخ به سوال ‌هایم استفاده کردم، این سوال‌ها می‌خواهد مرا به سمت کمال پیش ببرد. اگر آن قدر بدبختی نکشید بودم نمی‌توانستم به این روشنی درکی از این قدم داشته باشم. هر چه در این قدم نوشتم تجربه‌ي گذشته‌ي من بود، تجربه گذشته ام توانست برای کارکرد روی این قدم تاثیر زیادی بگذارد با تمرین اصل روحانی صداقت و تجربه‌ي گذشته توانستم قدم یک را درک کنم از دانش گذشته استفاده کردم تا پاسخ قانع‌کننده‌ای برای این سوالات داشته باشم اگر تجربه‌ي گذشته‌ي من وجود نداشت نه درکی از انجمن داشتم نه درکی از پاک بودن و نه درکی از قدم یک.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 8:50 توسط M.Dashti|

هفته ششم

سئوالات ۵۱ الی ۶۰ قدم اول

۵۱اگركاملا تسلیم شوم زندگی من چگونه خواهد بود؟

هنگامی که به صورت کامل تسلیم می‌شویم از تمام چون و چراها دست برمی‌داریم. تسلیم کامل یعنی به دنبال بهبودی بودن و تاثیر آن روی زندگی، نجنگیدن، پذیرش و آرامش و صبر خواهد بود. احتمالاً با تسلیم، زندگی کمی سخت‌تر خواهد شد ولی عضوهای قدیمی معتقدند که با تسلیم شدن به روحانیت و آرامش دست خواهیم یافت به شرطی که به خودمان فرصت بدهيم و به تعهد خود عمل کنيم تا در راه کمال گام برداریم. مشورت کردن تسلیم نیست، انجام آن مشورت یعنی تسلیم.

اگر تسلیم کامل نشویم یعنی برای برگشت دستاویزی گذاشته‌ایم و با این دیدگاه اگر وسوسه‌ای در سر داشته باشیم بدون هیچ دغدغه و نگرانی به وسوسه فکری‌مان بها می‌دهیم و وارد دنیای اعتیاد می‌شویم. اگر تسلیم شویم به سمت رشد و تعالی حرکت می‌کنیم. با تسلیم شدن آموزش‌پذیر و حرف‌شنو و پذیرای کمک دیگران می‌شویم.

52. آیا می‌توانم بدون تسلیم کامل به بهبودی‌ام ادامه دهم ؟

 (اگر تسلیم نشوم هیچ اتفاقی نمی‌افتد(

می‌توان به پاکی از مواد مخدر ادامه داد اما هیچ ضمانتی برای به دست آوردن بهبودی و رسیدن به کمال نیست. بدون پذیرش، صبر و تسلیم نمی‌توان به بهبودی کامل رسید. تسلیم یعنی با اصول روحانی زندگی کردن. پس بدون اصول برنامه، بهبودی، میسّر نیست. اگر تسلیم نباشیم اصول روحانی نهفته در برنامه را تمرین نخواهيم کرد و رشد روحانی‌مان متوقف می‌گردد و در بیماری اعتیاد و افکار معتادوار خواهیم پوسید. تسلیم یعنی پیروزی. امروز من در مقابل اصول روحانی تسلیم کامل هستم نه در مقابل بیماری اعتیاد.

53. آیا هر زمان که فکر مصرف و عمل از روی اعتیاد به من دست داده آن را با راهنمایم یا کس دیگر در میان گذاشته‌ام؟

امروز بنا را بر این گذاشته‌ام که قبل از اینکه وسوسه‌ای در درون من کاملا شکل گیرد و یا عملی را از روی اعتیاد و افکار معتاد گونه از خود بروز دهم با راهنما و اگر در دسترس نباشد با دوستان بهبودی در میان گذاشته و راهکار مناسب را اخذ نمایم. حتی هنگامی که می‌گویم این مساله زیاد قابل توجه نیست، دقیقاً اصل روحانی، روشن‌بینی، صداقت، تمایل، پذیرش و فروتنی را کنار زده‌ام. برای رهایی از وسوسه باید به تمرین اصول روحانی قدم یک بپردازم و با اقرار از وسوسه و رفتار از روی اجبار رها شوم.

54. آیا من در تماس دايم با واقعیت بیماری‌ام بوده‌ام بدون در نظر گرفتن اینکه چه مدت زمانی است که از اعتیاد فعال رهایی یافته‌ام؟

تماس با بیماری یعنی شناخت جنبه‌های پنهان بیماری، باید مواظب باشیم بیماری ما را هدایت نکند وقتی از تماس هر روزه‌‌ام با بیماری اعتیاد غافل شوم یعنی بیماری در حال فعالیت در من است.  باید از این مجال یک روزه برای پاک ماندن خود استفاده کنم و هیچ‌گاه فراموش نکنم که  فقط برای امروز اصول را رعایت می‌کنم تا از اعتیاد فعال خود رهایی یابم. واقعیت بیماری، مرموز، پیچیده و درمان‌پذير است كه هر چه از بهبودی‌ام می‌گذرد، پیشرفت می‌کند. عدم توجه به واقعیت بیماری خود شاخه‌ای از بیماری اعتیاد می‌باشد، اکنون بزرگترین سلاح آن که مصرف مواد بود را متوقف کرده‌ام ولی هراز چند گاهی که از اصول روحانی بازمی‌مانم اعتیاد من فعال خواهد شد.

55. اکنون که مجبور نیستم روی اعتیادم سرپوش بگذارم آیا توجه کرده‌ام که دیگر نیازی ندارم مثل گذشته دروغ بگویم؟ آیا به خاطر این رهایی و آزادی سپاسگزار هستم؟ با چه روش‌هایی در بهبودی‌ام شروع به داشتن صداقت کرده‌ام؟

بله ـ لحظه‌ای که مواد مصرف نمی‌کنیم نیازی نداریم روی چیزی سرپوش بگذاریم و دروغ بگوییم. در گذشته از حربه‌ي دروغ، برای پیش بردن اهداف اعتیادی‌ام استفاده می‌کردم و چون صداقت، اعتماد، اعتبار و شخصیت خود را از دست داده بودم دنبال شخصیتی تازه بودم که آن را با دروغ برای خودم دست و پا می‌کردم ـ امروز خداوند را به خاطر رهایی از اعتیاد شاکر هستم و لحظه‌های تلخ گذشته را با زندگی پرانرژی و پرنشاط امروز مقایسه و بررسی، می‌کنم و همین بررسی حاکی از رضایت و سپاسگزاری از خداوند است ـ روشن‌بینی و صداقت زمانی آغاز می‌شود که بدانم تمام پنهان‌کاری‌های گذشته، مرا به بن‌بست و بحران‌ها کشاند و همه دروغ‌هایی که در گذشته و امروز به‌کار می‌برم برایم مشکل‌ساز بود شاید بعضی مواقع کاری را با دروغ پیش می‌بردم و یا از مشکلی می‌گریختم ولی بعد در چاله‌ای بزرگ‌تر می‌افتادم ـ درک من از صداقت بدین صورت است که تو همان‌طور که هستی خوبی، خود را بپذیر با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها، اما نیاز به تغییر داری. وقتی صداقت پیدا می‌کنم شانس بیشتری برای رسیدن به آرامش خواهم داشت.

56. چه چیزی در بهبودی‌ام شنیده‌ام که برای باورکردنش مشکل د‌ارم؟ آیا از راهنمایم یا کسی که آن حرف را به من زده خواسته‌ام که این مساله را برایم توضیح دهد؟

اوایل ورود به انجمن به دلیل شدت بیماری و بسته بودن دریچه‌ي ذهن، هرچه را می‌شنیدم باورکردنش برایم سخت بود؛ مثلاً خدمت کن حالت بهتر خواهد شد- پیدا کردن خود در گرو گم شدن در دیگران است- ببخش تا بخشیده شوی- تسلیم شو تا پیروز شوی-  بدون مصرف مواد هم می‌توان نشئه شد- آسایش، آرامش نمی‌آورد- درد باعث رشد خواهد شد و خیلی چیزهای دیگر. برای چیزی که باورکردنش برایم سخت است باید مشورت کنم: زیرا فکرم بسته است و درک و راهکار مناسبی برای شنیده‌ها ندارد با مشورت کردن و توضیح خواستن، دریچه‌ي افکارم بازمی‌شود و برايم آسان خواهد شد مسايل را باور كنم، پس به آساني اجازه‌ي ورود مسايل و راه‌حل‌هاي تازه‌اي به خود خواهم داد. که شاید تا به حال از آن خبر نداشتم. رد نكردن آنچه را كه در موردش آگاهي نداريم، تمريني براي روشن‌بيني است.

57. به چه شکلی روشن‌بینی را تمرین می‌کنم؟

اینکه دید تونلی خود را کنار بگذاریم و واقعیت‌ها را در نظر بگیریم، در مورد دیگران قضاوت نکنیم، چیزی را که درون ما است، انکار نکنیم (بیماری)، فکر خود را بهترین فکر ندانیم، منافع جمع‌را در نظر بگیریم، خسارت وارد نکنیم، کارهای خوبي را که می‌بینیم در گوشه‌ای از ذهن خود بسپاریم، در هنگام بروز بیماری هیچ‌گونه عکس‌العملی از خود نشان ندهیم، خوب گوش کنیم، دست از منیّت برداریم، برای فهمیدن این که جزيی از کل هستیم دعا کنیم، پافشاری روی چیزی که می‌دانیم نکنیم (تعصب نشان ندهیم)، در مورد تمام چیزهایی که ذهن‌مان را مشغول می‌کند سوال  کنیم، با سوال  کردن و مشورت دریچه‌ي افکارمان باز می‌شود و به خود خواهیم گفت شاید این یک راه‌حل جدید بوده که من از آن خبر نداشتم و در کل کنار گذاشتن تصورّات باطل یعنی روشن‌بینی.

58. آیا تمایل به رهنمودهای راهنمایم دارم؟

بله ـ چون راهنما گرفتن و راهنما شدن یکی از اصول می‌باشد، آنچه را که راهنما به‌عنوان رهنمود به من ارايه می‌دهد تجربه‌ي شخصی او می‌باشد. اگر اعتماد دارم و من هم طالب آن باشم، حتماً از آن استفاده خواهم نمود، پیش از این نیز راهکارهای او را هر چند که برخلاف میلم بود انجام دادم و نتیجه‌ي مثبت گرفتم.

59. آیا تمایل به شرکت منظم در جلسات را دارم؟

حضور مرتب و منظم در جلسات ضامن بهبودی من است. اولویت‌بندی و برنامه‌ریزی کردن برای حضور در جلسات بود که زندگی دوباره به من داد و هر بار که در جلسات حضور پیدا می‌کنم احساس خوبی دارم. احساس می‌کنم قدرت و انرژی خاصی دریافت نموده‌ام، خود را به خداوند نزدیک‌تر می‌بینیم و اين برایم عامل رشد خواهد بود. سعی می‌کنم که مثل تمام رفتارهای معمول شده در زندگی‌ام حضور در جلسات را نيز در زندگی نهادینه کنم.

60. آیا تمایل دارم که بهترین سعی و بیشترین کوشش را برای بهبودی‌ام انجام دهم؟ از چه راه‌هایی؟

تمرین اصول روحانی نهفته در کتاب، خدمت صادقانه و دعا ، ارتباط با خداوند و مشورت با راهنما، تلاش در راستای رسيدن به اهداف خود، خانواده و اجتماع، برنامه‌ریزی و اجرای دقیق برنامه‌ها، سعی در رسیدن به تعادل، تصمیم و تسلیم بودن خود را روزانه برای خود بازگو کردن، امروز آماده‌ام که بهترین راه را براي پیشبرد بهبودی‌ام انجام دهم، راه‌های آن برای من تفاوتی ندارد چون به این باور رسیده‌ام که از سمت مواد و بیماری اعتیاد ضربه‌های زیادی خورده‌ام كه اگر حرکت نکنم بیماری عود خواهد کرد.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392ساعت 13:24 توسط M.Dashti|